تبلیغات
پاسخ به شبهات (وهابیت) - زندگینامه سلمان حدادی(وهابی شیعه شده)خیلی جالبه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد مرتضوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پاسخ به شبهات (وهابیت)
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
بسم الله الرحمن الحیم

زندگینامه سلمان حدادی(وهابی شیعه شده)


سلام دوستان امروز براتون می خوام داستان یه نفری رو بزارم که یه وهابی بوده و شیعه شده خواهش می کنم تا انتها بخونید خیلی جالبه




 و ایشان به مادرم سفارش کرد که اسم مذهبی بر فرزندمان بگذاری. مادرم که اهل کشور سوریه و شیعه مذهب بود، به خاطر محبت فراوان به صحابه جلیل القدر پیامبر و امیرالمومنین، حضرت سلمان، اسمم را سلمان گذاشت. وقتی در زندان به پدرم خبر دادند که اسم من را سلمان گذاشته اند، عصبانی شد و گفت: سلمان دیگه چه اسمی است؟ اسمش را عمر می‌گذاشتی ابوبکر می‌گذاشتی! خالد می‌گذاشتی!

با این اسم بزرگ شدم در حالی که آن زمان، از اسمم احساس شرمندگی می‌کردم. با تشویق پدرم، در کنار دروس مدرسه، درس‌های دینی اهل سنت را هم می‌خواندم. بعد از اتمام دبیرستان، با چند نفر از دوستان به زاهدان رفتم و 3 سال دوره حدیث را در مسجد مکی، گذراندم.

در آن سه سال بحث‌های مختلفی با مولوی‌های زاهدان داشتم، گاهی سر کلاس مطالبی می گفتند که با عقل جور در نمی‌آمد و به آنها اعتراض می‌کردم.‌یک روز ‌یکی از مولوی‌ها سر کلاسمان آمد و گفت: امروز‌یک روایت عجیبی دیدم!‌ خیلی روایت جالبی است، این روایت الگویی رفتار زن وشوهر است! 5 دقیقه از آن روایت برایمان تعریف کرد. خوب که ما حساس و کنجکاو شدیم گفت: در روایت آمده است که هر وقت عایشه از دست پیامبر(ص) عصبانی می‌شد به خدای ابراهیم قسم می‌خورد و هرگاه از آن حضرت خوشحال می‌شد به خدای محمد(ص) قسم می‌خورد.

 گفتم: جناب مولوی. در این روایت دو مطلب باید روشن شود. 

1. اینکه من الان‌ یک مولوی هستم، اگر کسی من را به عنوان مولوی قبول نداشته باشد ناراحت می‌شوم، حالا پیامبری که جانشین خدا روی زمین و خلیفه الله است، عایشه موقع عصبانیت او را به پیامبری قبول نداشت و به خدای ابراهیم قسم می خورد، این معرفت عایشه به پیغمبر را می رساند.

2. اینکه چرا عایشه از پیامبر(ص) غضبناک شد؟ آیا پیامبر(ص) در حق عایشه ظلم کرده بود که عایشه از او ناراحت شده باشد‌یا بی جا ناراحت شده بود؟ پیامبری که معصوم است عایشه چه حق دارد از او ناراحت بشود؟

اهل سنت روایتی را نقل می‌کنند که خداوند شب ها با الاغ از آسمان به زمین می‌آید و شب های متعددی، پشت بام می رفتم و نماز شب می‌خواندم تا خداوندی که پایین می آید را ببینم ولی موفق نشدم.

پس از 3 سال تحصیل در زاهدان دوره حدیث به اتمام رسید  و برای آموختن دوره کامل نحوه‌ی جذب و تبلیغ، به رایوند پاکستان رفتم و 4 ماه در آنجا آموزش دیدم.

پس از بازگشت از پاکستان امتحان کنکور دادم و در دانشگاه کرمانشاه در رشته‌ی استخراج معادن قبول شدم.

در دانشگاه،‌ یک دوست شیعه پیدا کردم به نام مهدی رضایی. فردی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و با اعتقاد بود. همیشه سر به سرش می‌گذاشتم و می‌گفتم: حیف نیست تو با این اخلاقت شیعه باشی؟ او هم خیلی حرص می‌خورد و گاهی در جوابم می‌گفت: حیف نیست تو سنی باشی! ای کاش شیعه می‌بودی!

از این دوستی ما 4 سال گذشت و او مکرر به من می‌گفت: حداقل‌ یک بار بیا و در روضه‌ی سید الشهدا (ع) شرکت کن. من هم که دارای ریش بلند و تیپ و قیافه‌ی مولوی‌ یا به تعبیر کردها ماموستا بودم خیلی سختم بود. به او گفتم: این کفریات چیه؟ می‌گفت: حالا‌یک دفعه بیا از نزدیک ببین.

 با اصرار زیاد، من را ‌یک شب محرم به مجلس روضه برد.‌ گوشه‌ای نشستم و سید بزرگواری منبر رفت و در حین صحبت‌هایش گفت: کدام ‌یک از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام، جانتان را فدا کنید و مطمئن باشید زن و بچه‌تان به اسرات می روند؟ در آن زمان سید الشهدا(ع) چه دید که حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(ع) دست به چنین کار بزرگ زد؟ امت پیغمبر(ص) چه کرده بودند و به چه روزی افتاده بودند که نوه پیغمبر(ص) ناچار شد دست به چنین کاری بزند؟

هر چی فکر کردم دیدم که در شخصیت‌های اهل سنت، شخصیتی مانند امام حسین(ع) پیدا نمی‌شود که حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین کار بزرگ و خطرناکی بزند! این سوال مهمی بود که برایم ایجاد شد.

 آن شب چراغ ها را خاموش کردند و شیعیان مشغول سینه زنی شدند ولی من سینه نزدم، نشستم و برای مظلومیت سیدالشهدا (ع) خیلی گریه کردم.

از این که در مذهب اهل سنت نمی‌گذاشتند امام حسین(ع) را به خوبی بشناسیم ناراحت بودم، از مذهبم دلسرد شدم. ولی چون از بچگی به ما گفته بودند که شیعه‌ها سفسطه می‌کنند و ناحق را حق جلوه می‌دهند از مذهب شیعه فراری بودم.

به همین خاطر همه‌ی مذاهب اهل سنت از حنفی گرفته تا حنبلی و مالکی و شافعی را مورد مطالعه‌ی جدی قرار دادم. حتی تا اختلافات ریز فقهی آنها هم مطالعه کردم که مثلا شافعی‌ها می گویند: اگر مردی که وضو داشته باشد دستش به همسرش بخورد وضویش باطل می‌شود ولی حنفی‌ها می‌گویند باطل نمی‌شود، ولی هیچ کدام روح مرا سیراب نکرد.

تصمیم گرفتم درباره دیگر ادیان هم تحقیق کنم هر چند که می‌دانستم دین حق اسلام است ولی گفتم شاید آنها بر حق باشند و به ما اشتباه گفته‌اند. با ماشین به ‌یزد رفتم و با بزرگان زرتشتیت صحبت کردم دیدم آنها از جنگ اهریمن و اهورا مزدا می‌گویند و افسانه بافی می‌کنند آنان را بر حق نیافتم. سراغ‌یهودی‌های اصفهان رفتم و تحریفات و مطالب مخالف با عقل در تورات را که دیدم از‌یهودیت متنفر شدم. سراغ مسیحیت رفتم، انجیل‌ یوحنا را مطالعه کردم، با کاتولیک‌های تهران صحبت کردم با پروتستان‌ها حرف زدم، پروتستان ها را افرادی روشن‌تر و عاقل‌تر از کاتولیک ها‌یافتم ولی با این وجود، اهانت ها و نسبت های ناروا به پیامبران الهی، باعث شد که از آنها فاصله بگیرم و حقیقت را در جای دیگری جستجو کنم.

یک سری کامل کتاب های صادق هدایت را خواندم، کتاب‌ مسخ و آمریکای فرانس کافکار را مطالعه کردم، کتاب‌های نیچه را خواندم که مطالبش انسان‌های غافل را به پوچ‌گرائی می‌کشاند، کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی را مطالعه کردم و دریافتم که دکتر، بیشتر با الفاظ بازی کرده و کتاب هایش عمق لازم که من را قانع کند، ندارد.

در تهران با‌یکی از دوستانم در مجالس شیطان پرستی حاضر شدم و دیدم که عقاید و رفتارشان با فطرت انسان سازگاری نداشت. به دالاهو و سرپل ذهاب کرمانشاه رفتم و با پیروان فرقه‌ی اهل حق گفتگو کردم، در همان زمان جشنی بر پا کرده بودند که‌یکی از شیطان پرستان‌یزیدی - که در کردستان هستند – در آنجا برنامه اجرا می‌کرد. صحنه‌هایی که آنجا دیدم اصلا برایم جالب نبود و آن را دین آسمانی نیافتم.

بعد از همه‌ی این جستجوها، با احتیاط به سراغ فرق شیعه رفتم. ابتدا کتاب های شیعیان 4 امامی زیدی را مطالعه کردم که افکارشان بیشتر شباهت به فرق اهل سنت دارد تا شیعه‌ی امامیه.

به دیزباد نیشابور، به دیدن شیعیان اسماعیلی 6 امامی رفتم دیدم که متاسفانه هیچ تقیدی به شریعت نداشتند. زنانشان بدون حجاب در بین مردان حاضر می‌شدند و راحت با مردان نامحرم دست می‌دادند که به شدت از آنان متنفر شدم.

آخرین فرقه‌ای که باید مورد تحقیق قرار دادم فرقه‌ی شیعه‌ی 12 امامی بود. ابتدا کتاب منتهی الامال را به دست آوردم و خواندم. بعد از آن به دفتر‌ یکی از مراجع قم رفتم و سوالات و شبهاتی که داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله به من پاسخ دادند.

 سپس از او خواستم کتابی به من معرفی کند تا درباره‌ی شیعه بیشتر تحقیق کنم که کتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی کرد. آن کتاب‌ها را تهیه کردم و شروع کردم به خواندنشان. 

6 ماه آن کتاب‌ها را مطالعه کردم، مطالب آن دو کتاب را که می‌خواندم دیدن صحت و سقم آن، فورا مراجعه می‌کردم به کتاب‌ های اهل سنت ‌یا به نرم افزار المکتبه الشامله.با کمال تعجب دیدم مثل اینکه این روایات، واقعیت دارد. برایم سوال پیش آمده بود  که چرا بعد از این همه سال،  این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟‌ اگر هم مواردی از این دست می‌دیدیم و از علما می‌پرسیدیم، خیلی راحت از کنار اینها می‌گذشتند و‌یا توجیه کردند مثلا می‌گفتند: این فضیلت است نه رذیلت. در حالی که برعکس بود. مثلا آنجایی که معاویه مشغول غذا خوردن بود و پیامبر(ص) سه بار شخصی را فرستاد تا معاویه را صدا بزند ولی معاویه، نزد پیامبر نرفت و به خوردن خود ادامه داد، پیامبر او را نفرین می کند و فرمود: خداوند هیچ وقت شمکش را سیر نکند، برخی علمای اهل سنت که تحمل دیدن این نفرین را ندارند تلاش کردند آن را تبدیل به فضیلتی برای معاویه بکنند به این صورت که: پیامبر(ص) در آنجا در حق معاویه دعا کرد زیرا هر کس در این دنیا شکمش سیر شود در آن دنیا گرسنه خواهد بود و پیامبر دعا کرد که در این دنیا شکم معاویه هیچ وقت سیر نشود تا در آن دنیا گرسنه نماند!

یک دفترچه‌ای چاپ کردم که تحت این عنوان که "آیا شیعه حق  است؟"  و در آن دلائلی از کتاب‌های اهل سنت آوردم که ثابت می‌کرد مذهب شیعه، برحق آوردم و آن دفترچه را پخش کردم. ‌یک نفر این دفترچه را به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ کرده است.

پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده‌ای؟ من هم جرات نکردم بگویم آره. تقیه کردن را هم‌یاد نمی‌دانستم. گفتم: اگر خدا قبول کند.

گفت: نه گولت زده اند.

 گفتم. من‌یک عمری به مردم می‌گفتم شما گول شیعه ها را نخورید حالا شما به من می‌گویید گول خورده ای؟‌

 نشستم و با پدر شروع کردم به بحث و مناظره کردن. و به کمک اهل بیت(ع) با حضور ذهن کافی، توانستم جوابش را بدهم. ‌یکسری از دوستان پدرم آمده بودند و با آنها هم بحث کردم و آنها هم محکوم شدند. گاهی عصبانی می شدند می گفتند: تو را شیعه ها فرستادند تا ما را اذیت کنی.

 گفتم: من که کردستان و سنندج بودم و هستم، پیش شیعه‌ها که نرفتم تا آموزش ببینم. این مطالب همه از کتاب‌های خودتان است نه کتاب‌های شیعه.

وقتی دیدند این طوری نمی‌توانند جوابم را بدهند، پدرم به من گفت: سلمان، ماشین زیر پایت چی هست؟ گفتم: زانتیا. گفت: این را بگذار کنار، برایت ماکسیما می‌خرم به شرطی که دیگر هیچ اسمی از شیعه نبری.

گفتم: ماکسیما نمی‌خواهم.

6 ماه مرتب، مرا تحقیر و اذیت می‌کردند و چاره‌ای جز تحمل آنان نداشتم.

خانمم ‌یک بچه‌ی تو راهی داشت و زندگی بر ما فشار می‌آورد. به خانمم گفتم این طور نمی‌شود زندگی کرد، من می‌روم تا شغلی پیدا کنم، خانه‌ای اجاره کنم و بعد دنبالت می‌آیم تا از اینجا برویم.

 از خانه که بیرون رفتم، دیدم پدرم با چند نفر، سر کوچه ایستاده است گویا فهمیده بودند که می‌خواهم از آنجا بروم. خانمم گفتم: من تا سر کوچه باهات می‌آیم.

گفتم: نه، همین جا بمان.

 ولی اصرار کرد و با من آمد به طرفشان . رفتم و به آنها گفتم: به به، شما هم سر راه مردم را می‌گیرید، مثل اجدادتان.

گفتند: اجداد ما کی هست؟

من هم اجدادشان را برایشان نام بردم. آنها 5، 6 نفری بر سرم ریختند و‌یکی‌شان با چوب دستی که در دست داشت ضربه‌ی محکمی از پشت به سرم زد و من آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.

 خانمم که قصد داشت از من دفاع کند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، که‌ یکی از آنها با لگد به پهلویش زده بود، و بر اثر آن ضربه، بچه‌‌اش را سقط کرد ولی خدا رو شکر، من آن صحنه را ندیدم.

بی‌درنگ‌ یاد مظلومیت علی(ع) می‌افتم که در جلوی چشمش همسرش را زدند ولی نمی‌توانست از او دفاع کند. نمی‌دانم در آن صحنه چه کشید؟ واقعا او اول مظلوم عالم است.

دو، سه روز که در بیمارستان بی‌هوش بودم. وقتی به هوش آمدم گفتند خانمت بچه‌اش را سقط کرده و من هم بر اثر ضربه ای که بر سرم وارد شده لکنت زبان گرفته‌ بودم و به سختی می‌توانستم صحبت کنم.

شبانه از بیمارستان فرار کردیم و با سختی خودمان را به ارومیه، به ‌یکی از دوستان سنی ام رساندیم. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: ما هر چه داشتیم آنجا گذاشتیم و پیش شما آمدیم. به ما کمک کنید.

وی هیچ التزام عملی به مذهب نداشت اصلا نمی دانست نماز چند رکعت است.و فقط اسم سنی بر او بود  به من گفت: نه ؛ تو اگر هزار قتل مرتکب می‌شدی‌ یا هر جرمی دیگری مرتکب می‌شدی، من کمکت می‌کردم ولی چون که شیعه شدی از من کمکی ساخته نیست!‌

یاد کلام امیرالمومنین در نهج البلاغه افتادم که فرمود: آنها در باطلشان بسیار قرص و محکم هستند ولی ما در حق مان سست و بی اراده.

آنجا بود که از خانه‌اش بیرون رفتم و با مقدار پولی که داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ‌کس را در قم نمی‌شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمکران ماندیم. گرسنگی می‌کشیدیم ولی وقتی‌ یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه‌ی اهل بیت امام حسین(ع) می‌افتادم تحملش برایمان آسان می‌شد.

مدتی که در جمکران بودیم، لطف آقا امام زمان(عج) بود که هر طور شده ‌یک وعده غذایی برای ما جور می‌شد. حالا‌یا نذری بود‌ یا هیئتی می‌آمد و شام می داد ‌یا به هر نحوی دیگر، غذا گیر ما می‌آمد.

شبها روی کارتون می‌خوابیدم. مدت‌ها گذشت ‌یکی از انتظامات جمکران که ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: کارت شناسائی‌تان را ببینم! شما کی هستید؟

کارت شناسایی‌ام را نشانش دادیم. وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه کار می‌کنید؟‌با لکنت زبان شدیدی که در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده‌ایم.

گفت: کار بدی نکرده‌ای آیا قم جایی دارید؟

خجالت کشیدم بگویم نه، گفتیم ‌یک جایی داریم.

 رفت و 20 دقیقه بعد برگشت و گفت: 30 هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟

 گفتم: من پول نمی‌خواهم!.

گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم که ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی‌تفاوت باشیم.

به حرم حضرت معصومه(س) رفتیم. خیلی از بی بی خواهش و التماس کردیم گفتیم: ما به خاطر شما اینجا آمدیم هیچ جایی را بلد نیستیم. هیچ چیز هم نمی‌دانیم، فقط تو را می‌شناسیم.

چند روزی متوسل شدیم و‌ روزی به‌ یکی از خادم‌های حرم گفتیم: آقا ما گدا نیستیم ولی هرچه باشد مهمان شما هستیم و از او درخواست کمک کردم.

گفت: این خیابان را برو دفتر هر مرجعی که رسیدی آنها کمکت می‌کنند.

به دفتر‌یکی از مراجع رفتیم. در‌یکی از اتاق ها را زدیم.‌یک نفر با صدای بلند گفت: بفرمایید. به داخل اتاق رفتیم و شرح حال خودمان را برای آن روحانی تعریف کردیم.

او وقتی وضعیت ما را دید خیلی به ما محبت کرد و گفت: اگر می‌خواهید قم بمانید جایی برای شما بگیرم.

گفتم: نه می‌خواهیم برگردیم ارومیه و در مدارس آنجا، کار پیدا کنم.

 گفت: باشد و‌ مقداری پول به ما داد و از آنجا خارج شدیم.

از قم به تهران رفتیم. در ترمینال تهران به خانمم گفتم: تا اینجا که آمدیم و پول هم داریم بیا برویم زیارت امام رضا(ع) ، بعد از آنجا برای پیدا کردن کار به ارومیه برمی‌گردیم.

چادر مسافرتی تهیه کردیم و به مشهد رفتیم.

یک ماشین کرایه کردیم تا ما را به‌ یکی از کمپ ها مسافران ببرند. راننده ماشین از ما پرسید: بچه‌ی کجا هستید؟

 گفتم: کردستان!

گفت: ما‌یک خانه داریم شبی اینقدر می‌گیریم بیایید و آنجا بخوابید.

گفتم: خانه که بهتر از چادر است.

پول سه‌شب را بهش دادم. وسائلمان را در خانه گذاشتم و غسل زیارت کردیم و رفتیم زیارت امام رضا(ع). در حرم، ‌یک ساعت گریه کردم که آقا، ما به خاطر شما آمده‌ایم ما به خاطر جدتان آمده‌ایم ما این همه سختی کشیدیم دست ما را بگیر.

خیلی گریه کردم. وقتی باخانمم به خانه برگشتیم، هر چه در زدیم کسی در را باز نکرد. معلوم شد که صاحب خانه پول و وسائل‌مان را برده است. خیلی حالت بدی به من دست داد. امتحان خدا بود تا میزان صبر و استقامت ما مشخص شود.

اعصابم خیلی خورد بود. شب را با همه‌ی سختی‌هایش توی پارک نزدیک خانه گذراندیم. صبح برای شکایت از صاحب خانه به پاسگاه رفتم ولی نتیجه‌ای نگرفتم، خانمم در حسینیه‌ای با خانمی آشنا شد و بعد از تعریف ماجراهای ما، آن خانم بهش گفت: ما‌یک اتاقی داریم می توانم در اختیار شما بگذاریم.

 خیلی اصرار کرد و ما هم پذیرفتیم. و ما را به اتاقی مد نظرش برد.‌یک هفته ای در آن خانه ماندیم. 

خانمم در طول این مدت بر اثر سختی‌ها و ناراحتی هایی که کشیده بود 14 کیلو وزن کم کرده بود و دچار افسردگی شدید شده بود. 

هیئت مذهبی در نزدیکی خانه‌مان بود و ما مرتب به هیئت می‌رفتیم و در مراسمات شرکت می‌کردیم. مسئول هیئت، می‌دانست که مشکل ما چی هست. بعد از اتمام مراسم، به ‌یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای اعلام کرده بود که‌یک چنین شخصی با این مشکلات است و درخواست کمک دارد.‌ یک نفر این برنامه را دیده بود و به من زنگ زد که می خواهم شما را ببینم. ما به دیدنش رفتیم و داستان زندگی‌مان را برایش تعریف کردم.

آن بنده‌ی صالح خدا آمد و وضعیت اتاق ما را دید و لطفی در حق ما کرد، خانه‌ای برایمان گرفت و کاری برایم پیدا کرد و خانمم را هم برای معالجه دکتر برد.

جریان گذشت و به صورت غیر رسمی طلبه حوزه‌ی مشهد شدم. کتاب‌های درسی شیعه را شروع کردم به خواندن. ‌یک سال بعد در سال 89 در مراسم عید حضرت زهرا(س) ، دو چیز از حضرت زهرا (س) خواستم‌یکی،‌ یک بچه و دیگری زیارت کربلا.

هفته‌ی بعد ‌یک نفر هیئتی، مرا دید و گفت: دیشب خواب دیدم که شما و خانمت در حسینیه برای عزاداران امام حسین(ع) چایی می‌ریزید.

خوابش را اینگونه تعبیر کرد که باید شما و خانمت را به کربلا بفرستم. او‌یک بانی پیدا کرد و ما را به کربلا فرستاد.

چند وقت بعد از سفر کربلا، متوجه شدیم که بچه‌ی تو راهی داریم. اولش باورمان نمی‌شد، سالها از اون ضربه‌ای که به پهلوی خانمم وارد شده بود می‌گذشت و احتمال نمی‌دادیم که دوباره حامله شود. برای اینکه مطمئن شویم خانمم باردار است، هفت، هشت مرتبه آزمایش دادیم و جواب همه‌ی آنها مثبت بود. دکترها وقتی وضعیت جسمی خانمم را که دیدند گفتند: صد در صد بچه اش را سقط می‌کند. 

یکی از دوستان گفت: همین الان نذر کن که اگر بچه‌ات دختر باشد اسمش را فاطمه بگذاری و اگر پسر بود محسن. من هم نذر کردم.

گذشت و ما از مشهد به قم آمدیم و همسرم را پیش خانم دکتر شبیری که متخصص زنان و زایمان است بردم.

 ایشان گفت: بروید و‌یک سنوگرافی سه بعدی از جنین بگیرید. جواب سنوگرافی را که دید گفت: تازه این بچه اگر کامل بشود وبه دنیا بیاید، 700 گرم وزن خواهد داشت و حتما می‌میرد.

این صحبت، حدودا 20 روز قبل از تولد بچه است. ما خیلی ناراحت بودیم. یک شب خانمم خواب دید که‌یک خانمی از او ‌پرسید: می‌دانی من که هستم؟

گفته بود: نه. گفت: من فاطمه‌ی زهرا(س) هستم، نگران و ناراحت نباش ما مواظبتیم.

بعدش دستش را به گردن خانمم انداخت و روضه‌ی سیدالشهدا(ع) برایش خواند و هر دوتایشان گریه کردند.

خانمم گفت: با چشمان خودم دیدم که‌یک طرف صورت آن خانم، کبود شده بود.

بعد از چند روز دیدم خانمم درد دارد، او را پیش دکتر بردم و یک ساعت بعد ، بچه به دنیا آمد و 2 کیلو و 800 گرم وزن داشت. من خوشحال از اینکه پدر شده ام و بچه به سلامتی به دنیا آمده است. طبق نذری که کرده بودم اسمش را فاطمه گذاشتم و از آن روز تا حالا، فاطمه اصلا هیچ مریضی مانند زردی و حتی سرماخوردگی نگرفته است!

اگر فاطمه را خدا به ما نمی‌داد، خانمم با سختی‌هائی که کشیده بود ، دوری از پدر و مادر و شهر غربت، یقینا دق می‌کرد ولی الان همه‌ی دلخوشی‌اش دخترش است و فاطمه است که به مادرش آرامش می‌دهد همانطور که اگر نبود حضرت فاطمه‌ی زهرا(س) در کودکی در فضای پر اختناق مکه در کنار مادرش حضرت خدیجه(س) ، معلوم نبود حضرت خدیجه(س) زنده بماند، حضرت زهرا(س) حق حیات به گردن مادرش دارد زیرا با فشارهائی که به پیامبر(ص) و حضرت خدیجه(س) می‌آمد در قبال آن فشارها حضرت زهرا(س) به مادر و پدرش آرامش می‌داد .     

یک روز در فضای اینترنت به تالارهای گفتگو عرب‌ها رفتم. ‌یکی از کاربران ، اسم خود را گذاشته بود محبت عمر.

از او پرسیدم چرا این اسم را بر خود گذاشتی؟

گفت: من در کشوری زندگی می کنم که همه اهل سنت هستند. من الجزائری هستم.

و از کشور من پرسید. گفتم: ایران.

گفت:‌یک سری افرادی را شما در ایران دارید که کارشان فقط سب صحابه است. از صبح تا شب در مسجد می نشینند و فحش به صحابه می‌دهند.

گفتم: این دروغ است هیچ شیعه‌ای این کار را نمی کند.

گفت: چرا شما سب صحابه می‌کنید؟

گفتم: تو از من سب و فحش شنیدی؟ من که به هیچ کس فحش ندادم!

بعد گفتم من برشما ‌یک مثال می‌زنم خوب دقت کن گفتم: من‌یک لیوانی برای شما می‌آورم که قبلا داخل آن پر از نجاست بوده آن را خالی کردم و لیوان را قشنگ ‌شسته‌ام الان آن را پر از آب خنک و گوارا می‌کنم و جلوی شما می‌گذارم و لیوان دیگری بر می‌دارم که نو و تمیز بوده و هیچ نجاستی به آن نخورده است، در آن هم آب خنک می‌ریزم و روبرویتان می‌گذارم. از کدام لیوان می‌خوری؟ از آن‌یکی که در آن نجاست بوده‌یا آن که از اول تمیز بوده؟

گفت: این که معلوم است از آن لیوانی می‌خورم که از اول تمیز‌یوده.

گفتم: امیرالمومنین(ع) هیچ گاه محبت بتها در قلبش نرفته بود در مقابل هیچ بتی تعظیم نکرده بود و حتی‌یک چشم به هم زدن شرک به خدا نورزید ولی عمر حداقل 40 سال مشرک و بت پرست بوده و کثافت شرک در وجودش رفته بود. حالا از کدام‌ باید تبعیت کرد؟

خیلی تعجب کرد و جوابی نداشت که بدهد. چندتا کتاب را بهش معرفی کردم تا مطالعه کند.بعد از چند ماه نامه‌ای به ایمیلم فرستاد که من بعد از مطالعات این کتاب‌ها شیعه شدم و الان در دانشگاه دارم تبلیغ شیعه می‌کنم.الحمد لله با‌یک مثال ساده که خداوند به ذهنم انداخت باعث شد تا دنبال تحقیق درباره شیعه برود و نهایتا شیعه شد.

           

 





نوع مطلب :
برچسب ها : وهابی شیعه شده، داستان سلمان حدادی، سلمان حدادی، وهابیت، شبهه، 12blog، حدادی،
لینک های مرتبط :


جمعه 18 مرداد 1398 11:19 ق.ظ
Howdy! This is kind of off topic but I need some guidance from an established blog.
Is it difficult to set up your own blog? I'm not very techincal but I
can figure things out pretty fast. I'm thinking about making
my own but I'm not sure where to start. Do you have any tips or suggestions?
With thanks
چهارشنبه 16 مرداد 1398 01:29 ب.ظ
Wow, this article is nice, my younger sister is analyzing such things, thus I am going
to inform her.
سه شنبه 15 مرداد 1398 11:58 ب.ظ
Your means of telling all in this article is really pleasant,
all can without difficulty understand it, Thanks a lot.
یکشنبه 13 مرداد 1398 09:38 ب.ظ
many thanks a lot this amazing site is usually conventional in addition to laid-back
شنبه 12 مرداد 1398 07:44 ب.ظ
cheers a whole lot this web site can be official as well as relaxed
جمعه 4 مرداد 1398 03:05 ق.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.
I'm having black coffee, he's developing a cappuccino.

He's handsome. Brown hair slicked back, glasses that fit his
face, hazel eyes and the most beautiful lips I've seen.
They are quality, with incredible arms and also a
chest that stands apart within this sweater.
We're standing in-front of each other preaching about people, what
you want into the future, what we're interested in on another person. He starts telling
me that they have been rejected many times.


‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never reject you ', I have faith that He
smiles at me, biting his lip.

‘Oh, I really don't know. Everything happens for reasons right.
But let me know, you wouldn't reject me, do you Ana?' He
said.

‘No, how could I?' , I replied

"So, you would not mind if I kissed you currently?' he said as I buy more detailed him and kiss him.

‘Next occasion don't ask, function it.' I reply.

‘I favor the method that you think.' , he said.

While waiting, I start scrubbing my calcaneus in their leg, massaging it slowly. ‘What exactly do you prefer girls? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I love determined women. Someone to know what they have to want. Someone that won't say yes even though I said yes. Someone who's not afraid when attemping something mroe challenging,' he says. ‘I'm never afraid of trying something totally new, especially in terms of making new things in bed ', I intimate ‘And I like women that are direct, who cut over the chase, like you may did. Being
honest, what a huge turn on.
دوشنبه 31 تیر 1398 07:40 ب.ظ
If you wish for to get a great deal from this post then you have
to apply these strategies to your won blog.
یکشنبه 23 تیر 1398 10:59 ق.ظ
Aw, this was an incredibly good post. Finding the time and actual
effort to produce a good article… but what can I say…
I hesitate a whole lot and never manage to get anything
done.
یکشنبه 23 تیر 1398 09:54 ق.ظ
I was recommended this website by my cousin. I'm not sure whether this post
is written by him as no one else know such detailed about my trouble.

You're incredible! Thanks!
شنبه 22 تیر 1398 04:38 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.
Did you design this website yourself or did you hire someone to do it for you?

Plz respond as I'm looking to design my own blog and
would like to find out where u got this from.
kudos
پنجشنبه 20 تیر 1398 12:02 ق.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.

I'm having black coffee, he's having a cappuccino. He could be handsome.
Brown hair slicked back, glasses that suited his face, hazel eyes and the most amazing lips
I've seen. He is well built, with incredible
arms and also a chest that stands apart about this sweater.
We're standing right in front of each other discussing our lives, what we want for future years, what we're seeking on another person. He starts telling me that she has been rejected a great
deal of times.

‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never
reject you ', I believe that He smiles at me, biting
his lip.

‘Oh, I would not know. Everything happens for good reason right.
But identify, make use of reject me, would you Ana?' He said.


‘No, how could I?' , I replied

"So, you would not mind if I kissed you today?' he said as I get much better him and kiss him.

‘Next occasion don't ask, function it.' I reply.

‘I'm keen on the way you think.' , he said.

Meanwhile, I start scrubbing my your back heel in the leg, massaging it slowly. ‘So what can you enjoy in ladies? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I love determined women. Someone that knows whatever they want. Somebody who won't say yes simply because I said yes. Someone who's not afraid when trying interesting things,' he says. ‘I'm never afraid of trying new stuff, especially in terms of making interesting things in the bedroom ', I intimate ‘And I enjoy ladies who are direct, who cut through the chase, like you just did. To generally be
honest, what a huge turn on.
سه شنبه 18 تیر 1398 03:12 ق.ظ
"We've got to build to an alternative crescendo, cheri," he said.
"And we may have an ending that will be as none before."

His smile was decadent, his eyes were stuffed with lust,
along with the soft skin of his hard cock against my sex
was having its intended effect. I was feeling
a stronger arousal now as I felt his cock slide
between my sensitive lips. I felt the top of his cock push agonizingly at the entrance of my pussy, and I want to him to thrust into me hard.

Instead he retracted and slid his hardness back as much as my clit.


I used to be aching to own him inside, and I could tell that his need to push that wonderful hard cock
inside me was growing. His moans grew to suit mine, and I knew the feeling
of my wet pussy lips to the head of his cock was getting a
lot of both for of us.

"Allow the finale begin," he said, anf the husband slid the top of his cock inside me.



The two of us gasped as they held his cock there for just
a moment. I contracted my pussy to get him further inside, and he threw his return at the sensation. Inch by excruciating inch he pushed his cock inside me, and each and every time I squeezed my pussy around him.
His cock felt wonderful simply because it filled me, but Needed all
this inside me. I rolled aside and rested my leg against his
shoulder, and hubby plunged his cock all the way up in.
دوشنبه 17 تیر 1398 02:43 ق.ظ
مركز سامسونج نعتبر خبراء سامسونج الاوائل فى مصر و
احسن مراكز تبحث عنها عندما یواجهك مشكلة فى شاشات سامسونج .حیث اننا
نوفر الصیانة بالكامل فى منزل
العمیل ولا یتم نقل الغسالات نهائیا من مكانه هذا بالاضافة الى اننانملك طاقم عمل من مهندسینمدربین على الصیانةالفورى لجمیع مشاكل اجهزة سامسونج
الشاشات و تغییر كل قطع الغیار العاطلةبأخرى جیدةهذا ب الاضافة تمیزهم بالخبرةالعالیة و التى تتیح لهم التصلیح فورا منزل العمیل و الخبرة التى تصل الى
الى سنواتطویلة لا تقل عن 25عام متواصلة فى تصلیح
مكانس سامسونج

اذا كنت فى احتیاج لعمل صیانة
مكانس سامسونج فى المنزل و كل ما علیك هو الاتصال بنا على ارقام صیانة میكروویف سامسونج
فى مصر نحن فى خدمتك اینما كنت نحن نخدم جمیع المحافظات لنسعى أن نكون الاحسن فى مجال عملنا
و الاسرع فى التعامل معك و نقدم
لك الصیانة الممیزة فى كل مودیلات میكروویف سامسونج
شنبه 15 تیر 1398 09:32 ق.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.
I'm having black coffee, he's which has a cappuccino.
He is handsome. Brown hair slicked back, glasses that fit his face, hazel
eyes and the most beautiful lips I've seen. He's well-built, with incredible arms and
a chest that is different for this sweater. We're standing right in front of one another
preaching about us, what we wish in the future, what we're looking
for on another person. He starts saying that he has been rejected a lot of times.



‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never
reject you ', I only say He smiles at me, biting his lip.


‘Oh, I do not know. Everything happens for a good
reason right. But figure out, make use of reject me, would you Ana?' He said.


‘No, how could I?' , I replied

"So, utilize mind if I kissed you at the moment?' he stated as I get far better him and kiss him.

‘The very next time don't ask, simply do it.' I reply.

‘I enjoy the way you think.' , he said.

While waiting, I start scrubbing my hindfoot within his leg, massaging it slowly. ‘What do you enjoy in females? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I really like determined women. Someone who knows what they have to want. Somebody that won't say yes because I said yes. Someone who's not afraid of attempting something mroe challenging,' he says. ‘I'm never afraid when attemping something mroe challenging, especially in terms of making new stuff in the sack ', I intimate ‘And I adore females who are direct, who cut from the chase, like you simply did. To get
honest, that's a huge turn on.
سه شنبه 11 تیر 1398 03:13 ب.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.
I'm having black coffee, he's developing a cappuccino.
He could be handsome. Brown hair slicked back, glasses that are great for his
face, hazel eyes and the most beautiful lips I've seen. They are quality, with
incredible arms including a chest that is different for this
sweater. We're standing before of each other referring to people,
what we want for future years, what we're searching for on another
person. He starts telling me that he has been rejected a lot of times.


‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never reject you ',
I only say He smiles at me, biting his lip.

‘Oh, I don't know. Everything happens for grounds right.

But inform me, you would not reject me, could you Ana?' He said.


‘No, how could I?' , I replied

"So, make use of mind if I kissed you at the moment?' he explained as I recieve better him and kiss him.

‘The very next time don't ask, simply do it.' I reply.

‘I enjoy the method that you think.' , he said.

At the same time, I start scrubbing my your back heel in their leg, massaging it slowly. ‘Exactly what do you wish girls? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I like determined women. Someone discussion what they have to want. A person that won't say yes because I said yes. Someone who's not scared when you try new things,' he says. ‘I'm never afraid when you try something mroe challenging, especially in terms of making new things in the bed room ', I intimate ‘And I really like women who are direct, who cut throughout the chase, like you just did. To be
honest, that is a huge turn on.
دوشنبه 10 تیر 1398 10:51 ب.ظ
Sexy2call Quick search and obtain the most recent results Find a massage escort girl, discrete apartment or
any perfect and indulgent recreation. Looking for escort girls?
Discrete apartments? Generate a quick search by region, the best portal
in Israel for discreet apartments and escort girls, a variety
of youth ads that provides you with service and guidance you didn't know, research by city to get you the dream girl for the indulgence, business meeting?
Ads usually do not include and or provide and or encourage and or imply the provision of
sexual services. The ads are at the mercy of all the binding laws with the State of Israel.
یکشنبه 9 تیر 1398 10:18 ق.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.
I'm having black coffee, he's which has a cappuccino. He's handsome.

Brown hair slicked back, glasses that suit his face, hazel
eyes and the most wonderful lips I've seen. He's well
built, with incredible arms as well as a chest that is unique about this
sweater. We're standing right in front of one another talking about our lives,
what we would like money for hard times, what we're looking for on another person. He starts
telling me that she has been rejected lots of times.


‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never reject you ', I only say He smiles at
me, biting his lip.

‘Oh, I wouldn't know. Everything happens for grounds right.
But inform me, make use of reject me, do you Ana?' He said.


‘No, how could I?' , I replied

"So, can you mind if I kissed you right now?' he explained as I recieve nearer to him and kiss him.

‘The next occasion don't ask, do it.' I reply.

‘I favor the way you think.' , he said.

While waiting, I start scrubbing my high heel in their leg, massaging it slowly. ‘What do you want in females? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I really like determined women. Someone you will never know what you want. Somebody who won't say yes even though I said yes. Someone who's not afraid of trying something totally new,' he says. ‘I'm never afraid when you try new stuff, especially when it comes to making a new challenge in the bed room ', I intimate ‘And I enjoy women who are direct, who cut from the chase, like you merely did. To generally be
honest, that's a huge turn on.
جمعه 7 تیر 1398 04:42 ب.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.
I'm having black coffee, he's possessing a cappuccino.
They are handsome. Brown hair slicked back, glasses that fit his face, hazel eyes
and the most amazing lips I've seen. He is well-built,
with incredible arms including a chest that is different during this sweater.
We're standing in front of each other dealing with people, what we want in the future, what we're in search of on another person.
He starts saying that he has been rejected a lot of times.

‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never reject you ',
I say He smiles at me, biting his lip.

‘Oh, I can't know. Everything happens for a good reason right.
But identify, would you reject me, could you Ana?' He said.



‘No, how could I?' , I replied

"So, you wouldn't mind if I kissed you currently?' he explained as I get much better him and kiss him.

‘The very next time don't ask, simply do it.' I reply.

‘I favor the way you think.' , he said.

In the meantime, I start scrubbing my rearfoot in her leg, massaging it slowly. ‘Exactly what do you prefer in ladies? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I like determined women. Someone that knows whatever they want. A person who won't say yes because I said yes. Someone who's not scared when you try interesting things,' he says. ‘I'm never afraid when trying interesting things, especially when it comes to making new things in the bedroom ', I intimate ‘And I really like girls that are direct, who cut in the chase, like you may did. To generally be
honest, what a huge turn on.
جمعه 31 خرداد 1398 03:14 ق.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.

I'm having black coffee, he's having a cappuccino.
He or she is handsome. Brown hair slicked back, glasses
that suit his face, hazel eyes and the prettiest lips
I've seen. He could be well built, with incredible arms plus a chest that sticks out for this sweater.
We're standing in front of one another referring to our lives, what we'd like for future years,
what we're looking for on another person.
He starts telling me that he has been rejected lots of times.


‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never reject you ', I have faith that
He smiles at me, biting his lip.

‘Oh, I do not know. Everything happens for a reason right.
But analyze, can you reject me, can you Ana?' He said.


‘No, how could I?' , I replied

"So, you would not mind if I kissed you right this moment?' he said as I receive much better him and kiss him.

‘Next time don't ask, do it.' I reply.

‘I love how you think.' , he said.

For now, I start scrubbing my heel bone within his leg, massaging it slowly. ‘What can you like ladies? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I enjoy determined women. Someone that knows the things they want. Someone who won't say yes although I said yes. Someone who's not scared when you attempt interesting things,' he says. ‘I'm never afraid when attemping interesting things, especially with regards to making interesting things in the bed room ', I intimate ‘And I like girls who are direct, who cut throughout the chase, like you simply did. To be
honest, what a huge turn on.'
جمعه 24 خرداد 1398 03:24 ب.ظ
my pharmacy http://viagralim.us my pharmacy !
Highly descriptive post, I enjoyed that a lot. Will there be a part 2?
جمعه 24 خرداد 1398 08:21 ق.ظ
As the admin of this site is working, no uncertainty very shortly
it will be renowned, due to its feature contents.
یکشنبه 19 خرداد 1398 05:58 ب.ظ
Spot on with this write-up, I really believe that this web site needs a great deal more attention. I'll probably be back again to see more, thanks for the info!
یکشنبه 12 خرداد 1398 12:37 ق.ظ
Greetings! Very useful advice in this particular
post! It is the little changes that will make the most important changes.

Thanks a lot for sharing!
چهارشنبه 8 خرداد 1398 11:15 ب.ظ
Actually no matter if someone doesn't understand then its
up to other people that they will assist, so here it occurs.
چهارشنبه 8 خرداد 1398 09:46 ب.ظ
Hi, yes this post is truly pleasant and I have learned lot of things from it on the topic of blogging.
thanks.
سه شنبه 7 خرداد 1398 10:44 ب.ظ
Can you tell us more about this? I'd want to find out some additional information.
سه شنبه 7 خرداد 1398 12:13 ب.ظ
Greetings! Very useful advice in this particular post! It
is the little changes that make the largest changes.
Thanks for sharing!
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 10:39 ق.ظ
Keep on working, great job!
دوشنبه 23 اردیبهشت 1398 10:31 ب.ظ
Look at really should have an e-mail page. Websites ranging in space and class at a local
restaurant to a Fortune 500 company, have contact pages.
At my current startup I have seen a wide range of requests…
in the pizza delivery guy letting us know he was in front
door to potential investors looking to communicate
with his management team.

When you're setting the contact page (and receiving the traffic volume of
an local restaurant) would likely not want to think about how to handle your contact requests when site traffic increases.
But the truth is should.

Think about starting automation that alerts support, sales or
other stakeholders as part of your company when a message request comes through.
You could make a dropdown field in an application form for varieties of contact requests.
You are able to create logic in many marketing
automation platforms that sends email alerts to the suitable resource within your startup determined by which kind
of request the viewer selects.

I became buried with contact requests if we launched beta. Like a cloud-based product I saw many product
support requests. So that we mapped form submissions on our contact
page to make support tickets in Zendesk.

You should also create redundancies so contact requests (important ones!) don't explore a
single recipient's inbox. You may alert multiple recipients, create reminder emails, or trigger automatic replies get in touch with
requests with information that may solve their problem.
This will be super easy to setup with all-in-one marketing platforms like HubSpot.
جمعه 20 اردیبهشت 1398 01:33 ق.ظ
Please let me know if you're looking for a article writer for your
site. You have some really good articles and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off, I'd absolutely love to
write some material for your blog in exchange for a link back to mine.
Please send me an email if interested. Regards!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب