تبلیغات
پاسخ به شبهات (وهابیت) - زندگینامه سلمان حدادی قسمت اول (وهابی شیعه شده)خیلی جالبه
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد مرتضوی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پاسخ به شبهات (وهابیت)
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
بسم الله الرحمن الحیم

زندگینامه سلمان حدادی(وهابی شیعه شده)

قسمت اول

سلام دوستان امروز براتون می خوام داستان یه نفری رو بزارم که یه وهابی بوده و شیعه شده خواهش می کنم تا انتها بخونید خیلی جالبه


برای مطالعه به ادامه مطلب بروید


 و ایشان به مادرم سفارش کرد که اسم مذهبی بر فرزندمان بگذاری. مادرم که اهل کشور سوریه و شیعه مذهب بود، به خاطر محبت فراوان به صحابه جلیل القدر پیامبر و امیرالمومنین، حضرت سلمان، اسمم را سلمان گذاشت. وقتی در زندان به پدرم خبر دادند که اسم من را سلمان گذاشته اند، عصبانی شد و گفت: سلمان دیگه چه اسمی است؟ اسمش را عمر می‌گذاشتی ابوبکر می‌گذاشتی! خالد می‌گذاشتی!

با این اسم بزرگ شدم در حالی که آن زمان، از اسمم احساس شرمندگی می‌کردم. با تشویق پدرم، در کنار دروس مدرسه، درس‌های دینی اهل سنت را هم می‌خواندم. بعد از اتمام دبیرستان، با چند نفر از دوستان به زاهدان رفتم و 3 سال دوره حدیث را در مسجد مکی، گذراندم.

در آن سه سال بحث‌های مختلفی با مولوی‌های زاهدان داشتم، گاهی سر کلاس مطالبی می گفتند که با عقل جور در نمی‌آمد و به آنها اعتراض می‌کردم.‌یک روز ‌یکی از مولوی‌ها سر کلاسمان آمد و گفت: امروز‌یک روایت عجیبی دیدم!‌ خیلی روایت جالبی است، این روایت الگویی رفتار زن وشوهر است! 5 دقیقه از آن روایت برایمان تعریف کرد. خوب که ما حساس و کنجکاو شدیم گفت: در روایت آمده است که هر وقت عایشه از دست پیامبر(ص) عصبانی می‌شد به خدای ابراهیم قسم می‌خورد و هرگاه از آن حضرت خوشحال می‌شد به خدای محمد(ص) قسم می‌خورد.

 گفتم: جناب مولوی. در این روایت دو مطلب باید روشن شود. 

1. اینکه من الان‌ یک مولوی هستم، اگر کسی من را به عنوان مولوی قبول نداشته باشد ناراحت می‌شوم، حالا پیامبری که جانشین خدا روی زمین و خلیفه الله است، عایشه موقع عصبانیت او را به پیامبری قبول نداشت و به خدای ابراهیم قسم می خورد، این معرفت عایشه به پیغمبر را می رساند.

2. اینکه چرا عایشه از پیامبر(ص) غضبناک شد؟ آیا پیامبر(ص) در حق عایشه ظلم کرده بود که عایشه از او ناراحت شده باشد‌یا بی جا ناراحت شده بود؟ پیامبری که معصوم است عایشه چه حق دارد از او ناراحت بشود؟

اهل سنت روایتی را نقل می‌کنند که خداوند شب ها با الاغ از آسمان به زمین می‌آید و شب های متعددی، پشت بام می رفتم و نماز شب می‌خواندم تا خداوندی که پایین می آید را ببینم ولی موفق نشدم.

پس از 3 سال تحصیل در زاهدان دوره حدیث به اتمام رسید  و برای آموختن دوره کامل نحوه‌ی جذب و تبلیغ، به رایوند پاکستان رفتم و 4 ماه در آنجا آموزش دیدم.

پس از بازگشت از پاکستان امتحان کنکور دادم و در دانشگاه کرمانشاه در رشته‌ی استخراج معادن قبول شدم.

در دانشگاه،‌ یک دوست شیعه پیدا کردم به نام مهدی رضایی. فردی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و با اعتقاد بود. همیشه سر به سرش می‌گذاشتم و می‌گفتم: حیف نیست تو با این اخلاقت شیعه باشی؟ او هم خیلی حرص می‌خورد و گاهی در جوابم می‌گفت: حیف نیست تو سنی باشی! ای کاش شیعه می‌بودی!

از این دوستی ما 4 سال گذشت و او مکرر به من می‌گفت: حداقل‌ یک بار بیا و در روضه‌ی سید الشهدا (ع) شرکت کن. من هم که دارای ریش بلند و تیپ و قیافه‌ی مولوی‌ یا به تعبیر کردها ماموستا بودم خیلی سختم بود. به او گفتم: این کفریات چیه؟ می‌گفت: حالا‌یک دفعه بیا از نزدیک ببین.

 با اصرار زیاد، من را ‌یک شب محرم به مجلس روضه برد.‌ گوشه‌ای نشستم و سید بزرگواری منبر رفت و در حین صحبت‌هایش گفت: کدام ‌یک از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام، جانتان را فدا کنید و مطمئن باشید زن و بچه‌تان به اسرات می روند؟ در آن زمان سید الشهدا(ع) چه دید که حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(ع) دست به چنین کار بزرگ زد؟ امت پیغمبر(ص) چه کرده بودند و به چه روزی افتاده بودند که نوه پیغمبر(ص) ناچار شد دست به چنین کاری بزند؟

هر چی فکر کردم دیدم که در شخصیت‌های اهل سنت، شخصیتی مانند امام حسین(ع) پیدا نمی‌شود که حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین کار بزرگ و خطرناکی بزند! این سوال مهمی بود که برایم ایجاد شد.

 آن شب چراغ ها را خاموش کردند و شیعیان مشغول سینه زنی شدند ولی من سینه نزدم، نشستم و برای مظلومیت سیدالشهدا (ع) خیلی گریه کردم.

از این که در مذهب اهل سنت نمی‌گذاشتند امام حسین(ع) را به خوبی بشناسیم ناراحت بودم، از مذهبم دلسرد شدم. ولی چون از بچگی به ما گفته بودند که شیعه‌ها سفسطه می‌کنند و ناحق را حق جلوه می‌دهند از مذهب شیعه فراری بودم.

به همین خاطر همه‌ی مذاهب اهل سنت از حنفی گرفته تا حنبلی و مالکی و شافعی را مورد مطالعه‌ی جدی قرار دادم. حتی تا اختلافات ریز فقهی آنها هم مطالعه کردم که مثلا شافعی‌ها می گویند: اگر مردی که وضو داشته باشد دستش به همسرش بخورد وضویش باطل می‌شود ولی حنفی‌ها می‌گویند باطل نمی‌شود، ولی هیچ کدام روح مرا سیراب نکرد.

تصمیم گرفتم درباره دیگر ادیان هم تحقیق کنم هر چند که می‌دانستم دین حق اسلام است ولی گفتم شاید آنها بر حق باشند و به ما اشتباه گفته‌اند. با ماشین به ‌یزد رفتم و با بزرگان زرتشتیت صحبت کردم دیدم آنها از جنگ اهریمن و اهورا مزدا می‌گویند و افسانه بافی می‌کنند آنان را بر حق نیافتم. سراغ‌یهودی‌های اصفهان رفتم و تحریفات و مطالب مخالف با عقل در تورات را که دیدم از‌یهودیت متنفر شدم. سراغ مسیحیت رفتم، انجیل‌ یوحنا را مطالعه کردم، با کاتولیک‌های تهران صحبت کردم با پروتستان‌ها حرف زدم، پروتستان ها را افرادی روشن‌تر و عاقل‌تر از کاتولیک ها‌یافتم ولی با این وجود، اهانت ها و نسبت های ناروا به پیامبران الهی، باعث شد که از آنها فاصله بگیرم و حقیقت را در جای دیگری جستجو کنم.

یک سری کامل کتاب های صادق هدایت را خواندم، کتاب‌ مسخ و آمریکای فرانس کافکار را مطالعه کردم، کتاب‌های نیچه را خواندم که مطالبش انسان‌های غافل را به پوچ‌گرائی می‌کشاند، کتاب‌های مرحوم دکتر شریعتی را مطالعه کردم و دریافتم که دکتر، بیشتر با الفاظ بازی کرده و کتاب هایش عمق لازم که من را قانع کند، ندارد.

در تهران با‌یکی از دوستانم در مجالس شیطان پرستی حاضر شدم و دیدم که عقاید و رفتارشان با فطرت انسان سازگاری نداشت. به دالاهو و سرپل ذهاب کرمانشاه رفتم و با پیروان فرقه‌ی اهل حق گفتگو کردم، در همان زمان جشنی بر پا کرده بودند که‌یکی از شیطان پرستان‌یزیدی - که در کردستان هستند – در آنجا برنامه اجرا می‌کرد. صحنه‌هایی که آنجا دیدم اصلا برایم جالب نبود و آن را دین آسمانی نیافتم.

بعد از همه‌ی این جستجوها، با احتیاط به سراغ فرق شیعه رفتم. ابتدا کتاب های شیعیان 4 امامی زیدی را مطالعه کردم که افکارشان بیشتر شباهت به فرق اهل سنت دارد تا شیعه‌ی امامیه.

به دیزباد نیشابور، به دیدن شیعیان اسماعیلی 6 امامی رفتم دیدم که متاسفانه هیچ تقیدی به شریعت نداشتند. زنانشان بدون حجاب در بین مردان حاضر می‌شدند و راحت با مردان نامحرم دست می‌دادند که به شدت از آنان متنفر شدم.

آخرین فرقه‌ای که باید مورد تحقیق قرار دادم فرقه‌ی شیعه‌ی 12 امامی بود. ابتدا کتاب منتهی الامال را به دست آوردم و خواندم. بعد از آن به دفتر‌ یکی از مراجع قم رفتم و سوالات و شبهاتی که داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله به من پاسخ دادند.

 سپس از او خواستم کتابی به من معرفی کند تا درباره‌ی شیعه بیشتر تحقیق کنم که کتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی کرد. آن کتاب‌ها را تهیه کردم و شروع کردم به خواندنشان. 

6 ماه آن کتاب‌ها را مطالعه کردم، مطالب آن دو کتاب را که می‌خواندم دیدن صحت و سقم آن، فورا مراجعه می‌کردم به کتاب‌ های اهل سنت ‌یا به نرم افزار المکتبه الشامله.با کمال تعجب دیدم مثل اینکه این روایات، واقعیت دارد. برایم سوال پیش آمده بود  که چرا بعد از این همه سال،  این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟‌ اگر هم مواردی از این دست می‌دیدیم و از علما می‌پرسیدیم، خیلی راحت از کنار اینها می‌گذشتند و‌یا توجیه کردند مثلا می‌گفتند: این فضیلت است نه رذیلت. در حالی که برعکس بود. مثلا آنجایی که معاویه مشغول غذا خوردن بود و پیامبر(ص) سه بار شخصی را فرستاد تا معاویه را صدا بزند ولی معاویه، نزد پیامبر نرفت و به خوردن خود ادامه داد، پیامبر او را نفرین می کند و فرمود: خداوند هیچ وقت شمکش را سیر نکند، برخی علمای اهل سنت که تحمل دیدن این نفرین را ندارند تلاش کردند آن را تبدیل به فضیلتی برای معاویه بکنند به این صورت که: پیامبر(ص) در آنجا در حق معاویه دعا کرد زیرا هر کس در این دنیا شکمش سیر شود در آن دنیا گرسنه خواهد بود و پیامبر دعا کرد که در این دنیا شکم معاویه هیچ وقت سیر نشود تا در آن دنیا گرسنه نماند!

یک دفترچه‌ای چاپ کردم که تحت این عنوان که "آیا شیعه حق  است؟"  و در آن دلائلی از کتاب‌های اهل سنت آوردم که ثابت می‌کرد مذهب شیعه، برحق آوردم و آن دفترچه را پخش کردم. ‌یک نفر این دفترچه را به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ کرده است.

پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده‌ای؟ من هم جرات نکردم بگویم آره. تقیه کردن را هم‌یاد نمی‌دانستم. گفتم: اگر خدا قبول کند.

گفت: نه گولت زده اند.

 گفتم. من‌یک عمری به مردم می‌گفتم شما گول شیعه ها را نخورید حالا شما به من می‌گویید گول خورده ای؟‌

 نشستم و با پدر شروع کردم به بحث و مناظره کردن. و به کمک اهل بیت(ع) با حضور ذهن کافی، توانستم جوابش را بدهم. ‌یکسری از دوستان پدرم آمده بودند و با آنها هم بحث کردم و آنها هم محکوم شدند. گاهی عصبانی می شدند می گفتند: تو را شیعه ها فرستادند تا ما را اذیت کنی.

 گفتم: من که کردستان و سنندج بودم و هستم، پیش شیعه‌ها که نرفتم تا آموزش ببینم. این مطالب همه از کتاب‌های خودتان است نه کتاب‌های شیعه.

وقتی دیدند این طوری نمی‌توانند جوابم را بدهند، پدرم به من گفت: سلمان، ماشین زیر پایت چی هست؟ گفتم: زانتیا. گفت: این را بگذار کنار، برایت ماکسیما می‌خرم به شرطی که دیگر هیچ اسمی از شیعه نبری.

گفتم: ماکسیما نمی‌خواهم.

6 ماه مرتب، مرا تحقیر و اذیت می‌کردند و چاره‌ای جز تحمل آنان نداشتم.

خانمم ‌یک بچه‌ی تو راهی داشت و زندگی بر ما فشار می‌آورد. به خانمم گفتم این طور نمی‌شود زندگی کرد، من می‌روم تا شغلی پیدا کنم، خانه‌ای اجاره کنم و بعد دنبالت می‌آیم تا از اینجا برویم.

 از خانه که بیرون رفتم، دیدم پدرم با چند نفر، سر کوچه ایستاده است گویا فهمیده بودند که می‌خواهم از آنجا بروم. خانمم گفتم: من تا سر کوچه باهات می‌آیم.

گفتم: نه، همین جا بمان.

 ولی اصرار کرد و با من آمد به طرفشان . رفتم و به آنها گفتم: به به، شما هم سر راه مردم را می‌گیرید، مثل اجدادتان.

گفتند: اجداد ما کی هست؟

من هم اجدادشان را برایشان نام بردم. آنها 5، 6 نفری بر سرم ریختند و‌یکی‌شان با چوب دستی که در دست داشت ضربه‌ی محکمی از پشت به سرم زد و من آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم.

 خانمم که قصد داشت از من دفاع کند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، که‌ یکی از آنها با لگد به پهلویش زده بود، و بر اثر آن ضربه، بچه‌‌اش را سقط کرد ولی خدا رو شکر، من آن صحنه را ندیدم.

بی‌درنگ‌ یاد مظلومیت علی(ع) می‌افتم که در جلوی چشمش همسرش را زدند ولی نمی‌توانست از او دفاع کند. نمی‌دانم در آن صحنه چه کشید؟ واقعا او اول مظلوم عالم است.

دو، سه روز که در بیمارستان بی‌هوش بودم. وقتی به هوش آمدم گفتند خانمت بچه‌اش را سقط کرده و من هم بر اثر ضربه ای که بر سرم وارد شده لکنت زبان گرفته‌ بودم و به سختی می‌توانستم صحبت کنم.

شبانه از بیمارستان فرار کردیم و با سختی خودمان را به ارومیه، به ‌یکی از دوستان سنی ام رساندیم. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: ما هر چه داشتیم آنجا گذاشتیم و پیش شما آمدیم. به ما کمک کنید.

وی هیچ التزام عملی به مذهب نداشت اصلا نمی دانست نماز چند رکعت است.و فقط اسم سنی بر او بود  به من گفت: نه ؛ تو اگر هزار قتل مرتکب می‌شدی‌ یا هر جرمی دیگری مرتکب می‌شدی، من کمکت می‌کردم ولی چون که شیعه شدی از من کمکی ساخته نیست!‌

یاد کلام امیرالمومنین در نهج البلاغه افتادم که فرمود: آنها در باطلشان بسیار قرص و محکم هستند ولی ما در حق مان سست و بی اراده.

آنجا بود که از خانه‌اش بیرون رفتم و با مقدار پولی که داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ‌کس را در قم نمی‌شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمکران ماندیم. گرسنگی می‌کشیدیم ولی وقتی‌ یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه‌ی اهل بیت امام حسین(ع) می‌افتادم تحملش برایمان آسان می‌شد.

مدتی که در جمکران بودیم، لطف آقا امام زمان(عج) بود که هر طور شده ‌یک وعده غذایی برای ما جور می‌شد. حالا‌یا نذری بود‌ یا هیئتی می‌آمد و شام می داد ‌یا به هر نحوی دیگر، غذا گیر ما می‌آمد.

شبها روی کارتون می‌خوابیدم. مدت‌ها گذشت ‌یکی از انتظامات جمکران که ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: کارت شناسائی‌تان را ببینم! شما کی هستید؟

کارت شناسایی‌ام را نشانش دادیم. وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه کار می‌کنید؟‌با لکنت زبان شدیدی که در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده‌ایم.

گفت: کار بدی نکرده‌ای آیا قم جایی دارید؟

خجالت کشیدم بگویم نه، گفتیم ‌یک جایی داریم.

 رفت و 20 دقیقه بعد برگشت و گفت: 30 هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟

 گفتم: من پول نمی‌خواهم!.

گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم که ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی‌تفاوت باشیم.

به حرم حضرت معصومه(س) رفتیم. خیلی از بی بی خواهش و التماس کردیم گفتیم: ما به خاطر شما اینجا آمدیم هیچ جایی را بلد نیستیم. هیچ چیز هم نمی‌دانیم، فقط تو را می‌شناسیم.


 





نوع مطلب :
برچسب ها : وهابی شیعه شده، داستان سلمان حدادی، سلمان حدادی، وهابیت، شبهه، 12blog، حدادی،
لینک های مرتبط :


جمعه 6 اردیبهشت 1398 10:32 ق.ظ
日本人気スーパーコピーブランドの激安?通販?買取専門店!【2018年最新作】ヴィトンコピー,シャネルコピー,エルメスコピー,グッチコピー,プラダコピー商品情報が満載。
شنبه 31 فروردین 1398 04:24 ق.ظ
ブランドコピー通販
شنبه 31 فروردین 1398 04:24 ق.ظ
人気No.1ブランドコピー通販,スーパーコピーブランド,激安ブラ
شنبه 31 فروردین 1398 04:23 ق.ظ
スーパーコピー時計,スーパーコピー専売店!N級品時計代引き通販店
چهارشنبه 10 آبان 1396 07:31 ب.ظ
این یک افتخار است که شما یک دکمه اهدا ندارید! من قطعا به این وبلاگ برجسته اهدا می کنم!
من حدس می زنم در حال حاضر من برای نشانه گذاری و اضافه کردن خود را حل و فصل
خوراک RSS به حساب Google من. من مشتاقانه منتظر بروزرسانی های جدید هستم و این وبلاگ را با گروه فیس بوک به اشتراک می گذارم.
به زودی گپ بزنید
چهارشنبه 10 آبان 1396 05:45 ب.ظ
من حتی نمی دانم که چطور به اینجا رسیدم، اما فکر کردم این پست عالی بود.
من نمی دانم شما چه کسی هستید، اما مطمئنا اگر به وبلاگ نویس معروف می روید
شما در حال حاضر نیستید؛) با تشویق!
دوشنبه 16 مرداد 1396 11:06 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you create this website yourself or did you hire someone to do it
for you? Plz respond as I'm looking to design my own blog and would like to find out where u got this from.
thanks a lot
سه شنبه 10 مرداد 1396 10:09 ب.ظ
Howdy! This post could not be written much better!

Reading through this post reminds me of my previous roommate!

He always kept talking about this. I will forward this post
to him. Fairly certain he'll have a very good read.
Thank you for sharing!
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:48 ق.ظ
Greetings! Quick question that's totally off topic.
Do you know how to make your site mobile friendly?
My blog looks weird when viewing from my iphone 4. I'm trying to find
a theme or plugin that might be able to resolve this problem.
If you have any recommendations, please share. Thanks!
یکشنبه 8 مرداد 1396 08:22 ق.ظ
My brother recommended I might like this web site. He was entirely right.

This post truly made my day. You can not believe just how
so much time I had spent for this info! Thank you!
یکشنبه 8 مرداد 1396 04:50 ق.ظ
May I just say what a comfort to discover an individual who genuinely understands what they are discussing on the net.
You definitely know how to bring an issue to light and make it important.

More and more people need to check this out and understand this side of the story.
I was surprised you're not more popular since you surely
possess the gift.
یکشنبه 8 مرداد 1396 03:27 ق.ظ
Quality articles or reviews is the secret to be a focus for the visitors to pay a visit the website, that's what this site is providing.
یکشنبه 8 مرداد 1396 12:27 ق.ظ
Hi there just wanted to give you a brief heads up and let you
know a few of the images aren't loading properly. I'm not
sure why but I think its a linking issue. I've
tried it in two different web browsers and both
show the same results.
شنبه 7 مرداد 1396 09:58 ب.ظ
Wow, that's what I was looking for, what a material! present here at this webpage, thanks
admin of this website.
شنبه 7 مرداد 1396 09:19 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I find It
truly useful & it helped me out a lot. I hope to give
something back and help others like you aided me.
شنبه 7 مرداد 1396 07:48 ب.ظ
I'm very pleased to discover this site. I need to
to thank you for your time for this wonderful read!!
I definitely really liked every bit of it and I have you book-marked
to see new things in your site.
شنبه 7 مرداد 1396 07:27 ب.ظ
After going over a few of the blog posts on your website, I truly like your technique of
blogging. I added it to my bookmark website list and will be
checking back in the near future. Please visit my web
site as well and let me know your opinion.
شنبه 7 مرداد 1396 03:25 ب.ظ
Hello to all, how is the whole thing, I think every one
is getting more from this web page, and your views are good designed
for new visitors.
شنبه 7 مرداد 1396 12:40 ب.ظ
Because the admin of this site is working,
no hesitation very shortly it will be renowned, due to its
feature contents.
شنبه 7 مرداد 1396 12:29 ب.ظ
Hi there to all, the contents present at this website are truly amazing for
people experience, well, keep up the good work fellows.
شنبه 7 مرداد 1396 12:04 ب.ظ
I'm not sure why but this site is loading incredibly slow
for me. Is anyone else having this problem or
is it a issue on my end? I'll check back later and see if the problem still
exists.
شنبه 7 مرداد 1396 10:32 ق.ظ
I always emailed this weblog post page to all my friends, for the reason that if like to
read it then my contacts will too.
شنبه 7 مرداد 1396 10:14 ق.ظ
Thankfulness to my father who shared with me regarding this
blog, this blog is truly awesome.
شنبه 7 مرداد 1396 09:26 ق.ظ
We're a group of volunteers and starting a new scheme in our community.

Your website offered us with valuable info to work on. You have done
a formidable job and our whole community will be thankful to you.
شنبه 7 مرداد 1396 08:49 ق.ظ
Every weekend i used to visit this web site, for the reason that i want enjoyment, for the reason that this this website
conations really good funny information too.
یکشنبه 4 تیر 1396 10:17 ب.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که صدایی دلنشین در آیا واقعا حل و فصل درست با من
پس از برخی از زمان. جایی در سراسر جملات شما
قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای while.
من هنوز کردم مشکل خود را با فراز
در منطق و شما ممکن است را خوب به پر همه کسانی شکاف.

در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من می مطمئنا بود
مجذوب.
یکشنبه 4 تیر 1396 10:04 ب.ظ
بسیار core از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن مناسب در آغاز آیا نه نشستن بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی در سراسر پاراگراف شما موفق به من مؤمن اما تنها
برای while. من با این حال مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما
خواهد را خوب به کمک پر کسانی که معافیت.

اگر شما در واقع که می توانید انجام من خواهد قطعا تا پایان
تحت تاثیر قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:34 ب.ظ
I'm truly enjoying the design and layout of your blog.
It's a very easy on the eyes which makes it much more enjoyable for me to come here and visit
more often. Did you hire out a designer to create your theme?
Fantastic work!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:33 ب.ظ
Hello there! Do you know if they make any plugins to assist with Search Engine Optimization? I'm
trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not seeing very good results.
If you know of any please share. Many thanks!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:28 ب.ظ
I do not even know how I ended up right here, but I assumed this submit was once good.

I don't recognise who you're however certainly you're going to
a well-known blogger for those who aren't already. Cheers!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب